تبليغاتX
سیب گلاب
ما
در عصراحتمال به سر می بریم
در عصر شک و شاید
در عصر پیش بینی وضع هوا
از هر طرف که باد بیاید
در عصر قاطعیت تردید
عصر جدید
عصری که هیچ اصلی
جز اصل احتمال ، یقینی نیست
اما من
بی نام تو
حتی
یک لحظه احتمال ندارم
چشمان تو
عین الیقین من
قطعیت نگاه تو
دین من است
من از تو ناگزیرم
من
بی نام ناگزیر تو می میرم
+ نوشته شده توسط قاصدك در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت 13:7 |


خوب اولی وارد میشه موهای سیخ رو به بالاش توجهتو جلب میکنه میاد میشینه اون گوشه ته کلاس دومی که میاد تو لباسش اونقدر تنگه که دکمه هاش به زور بسته میشه اون یکی یک عینک زده اندازه تمام صورتش بعدی که میاد تو انگار شلوارش آب رفته و...

نه فکرهای الکی نکن ! اینجا دانشکده هنر است.

همه میان میشینن کنار هم .

امروز چه درسی داریم ؟ این تازه سوالی است که بعد از سر کلاس اومدن به ذهنمان خطور میکنه . نه فکر نکن باید از قبل درسی رو می خوندی یا حد اقل می دونستی چه درسی داری .

استاد میاد تو ،خوب ! استاد هنر از کجا معلومه استاد هنره؟ خوب حدس زدی ، موهای بلندی داره و ریشی بلندتر از اون. واقعا اون هم نمیدونه ما چه درسی داریم . نه ! اصلا فکر نکن که حتما باید بدونه ،بداهه میره . سلام و خوش و بشی میکنه و شروع میکنه به آسمون و ریسمون به هم بافتن . یکی چرت می زنه ، یکی فقط آدامس میجوه ، یکی اس ام اس میده ، و یکی هم زیر روسری گشادش هندز فری گذاشته و موسیقی گوش میده .
خب کلاس تموم شد ، کسی سوالی نداره ؟ به سلامت کلاس خیلی خوبی بود و تولید علم زیادی شد .
کسی که حرفای استاد رو گوش نمی کرد اما اگر هم گوش میداد به هیچ دردش نمیخورد.

+ نوشته شده توسط قاصدك در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 18:50 |

چند وقتیه که دموکراسی و برابری حقوق زن و مرد وارد کتابخونه دانشکده ما شده . قبلا که وارد کتابخونه می شدی جای همه چیز کاملا مشخص بود ، طرف راست قسمت آقایون و سمت چپ قسمت خانم ها ، مخزن هم که جای خودش و داشت .


جدیدا که ظاهرا رئیس کتابخونه عوض شده از یه طرف محیط خیلی خیلی دوستانه شده و از طرف دیگه شبیه کلاس های مدرسه شده . اصلا بذارید تغییرات به وجود آمده تو کتابخونه رو براتون بگم : دو تا میز گذاشتن تو قسمت خانم ها برای مطالعه انواع و اقسام روزنامه ها . هر خانوم یا آقایی که بخواد روزنامه بخونه باید اونجا بشینه و مطالعه کنه . خوب بالاخره چه اشکالی داره همزیستی مسالمت آمیز خانم ها و آقایونه دیگه ! از طرف دیگه برای کتابخونه مبصر گذاشتن بعضی وقتا خانم بعضی وقتا هم آقا البته بگذریم از اینکه اشکال از خود دانشجو هاست که به جای اینکه توی کتابخونه مطالع و تحقیق کنند یا حرف می زنند و یا ... حرف می زنند . اونوقته که کتابخونه خیلی شبیه پارک می شه .

اشکال دوم به خود ما برمی گرده اما مشکل اول یعنی از بین رفتن مفهوم قسمت خانم ها و آقایون چی ؟ در جهانی که اسرائیل به خاطر بیشتر درس خواندن دانش آموزانش در اتوبوس ها بین خانم ها و آقایون پرده می کشه و چین واگن های مترو خانم ها و آقایون رو به درخواست خانم ها و برای راحتی آنها از هم جدا می کنند فکر نمی کنید این قبیل کارها اونهم در محیط روشنفکر پرور دانشگاه عقب گرد بزرگی محسوب می شود . دقت کنید که آن کشورها نه مسلمانند و نه ادعای مذهبی بودن دارند . قبول کنید که بعضی مسائل مطلقند و نمی شود نسبی با آن ها برخورد کرد .

+ نوشته شده توسط قاصدك در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 12:8 |

هو الحکیم
ما آمدیم !
در بهترین روز از بهترین فصل دنیا . روز دانشجو ، فصل عاشقی پاییز هزار رنگ بی قرار . امروز آمدیم ، جمعی دانشجو که قلبی در سینه ندارند این وطن است که جای قلب در سینه شان می تپد .
امروز 16 آذر بود ، روز من ، روز ما و روز همه آن هایی که عدالت را گمشده همیشه تاریخ می دانند . ما آمدیم و آمدن در این روز را به فال نیک می گیریم . باشد که تا دنیا دنیاست دانشجو بمانیم . دانشجوی همه خوبی ها و باشد که فریادمان همیشه آن قدر بلند باشد که به خدا هم صدایمان را برسانیم .
آری آمدیم صادقانه که به گفته بزرگی بهترین سیاست ، صداقت است .

+ نوشته شده توسط قاصدك در جمعه شانزدهم آذر 1386 و ساعت 15:3 |