تبليغاتX
سیب گلاب

در اين جلسه قرار بود بچه ها 10 صفحه اول جزوه رو بخونن و با ديدي انتقادي سر كلاس حاضر بشوند كه البته هيچ كس نخونده بود حتي يك نفر !
بحث از انسان شناسي بود كه انسان شناس كيست و چه مشخصات ظاهري داره ، بچه ها ويژگي هاي زيادي گفتن كه خيلي از اون ويژگي ها اصلا شبيه استاد نبود البته حتما ايراد يا از نظرات بچه ها بود و يا از مشخصات ...
سئوالي كه ذهن من و در اين جلسه به خودش مشغول كرده اين بود كه روح اين انساني كه جزو مصالح اوليه مطالعه يك انسان شناس است هم مورد مطالعه قرار مي گيره ؟ اين و از استاد پرسيدم كه البته استاد يه جورايي پيچوند و يك نه حاضر آماده بهم گفت . چند ساعت بعد از كلاس وسوسه شدم تا به اتاق استاد برم و مجددا اين سئوال و ازش بپرسم . استاد داشتند يك جزوه مهمي رو مطالعه مي كردند و ما بين مطالعه به حرفاي منم گوش مي دادند . به استاد گفتم كه انسان يك روح داره و يك جسم . روح انسان مشخصات و ويژگي هاي خاص خودش و داره و ما اگر روح انسان و مطالعه نكنيم نمي توانيم بگوييم انسان شناسي كرده ايم بلكه ما جسد شناسي كرده ايم . بعد از بحث كوتاهي كه با استاد كردم استاد گفتند كه انساني كه مد نظر تو هست يك انسان فلسفيه . در انسان شناسي فرهنگي روح همان فرهنگ انسان هاست .
در آخر من پيش خودم به اين نتيجه رسيدم كه انسان شناسان فرهنگي فرهنگ ميان اجساد مختلف را بررسي مي كنند و به روح فردي انسان ها هيچ كاري ندارند .
تا جلسه بعد ...

+ نوشته شده توسط قاصدك در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 18:47 |

استاد كه وارد كلاس شد تمام تصوراتم به هم ريخت . استاد اونجوري كه فكر مي كردم نبود . البته استاد به محض اين كه وارد كلاس شد فوري رو كرد به من كه آيا شما من و مي شناسيد و از اين كلاس تصوري داريد يا خير و خيلي هم تعجب كرد وقتي در جواب اين سئوال كه آيا قبلا به اين درس فكر كرديد شنيد كه بله ، انقدر تعجب كرد كه يعني تو داري خالي مي بندي . بگذريم از اين كه من واقعا فكر كرده بودم . چون از بچه هاي ترم پيش چيزاي زيادي در مورد اين كلاس شنيده بودم . براي جلسه اول صحبت درسي خاصي نكرديم همش به تصورات فرا واقعيت دانشجويان از كلاس گذشت البته اين فرا واقعيت از نظر استاده وگرنه ما دانشجويان كه هميشه با دست پر سر كلاس حاضر مي شيم حالا اين كه چرا استاد انقدر تعجب كرده بود خدا عالمه !
تا جلسه بعد ...

+ نوشته شده توسط قاصدك در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 13:50 |

با اشك هاش دفتر خود را نمور كرد
در خود تمام مرثيه ها را مرور كرد
ذهنش ز روضه هاي مجسم عبور كرد
شاعر بساط سينه زدن را كه جور كرد
احساس كرد از همه عالم جدا شده است
در بيت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را كه غم گرفت
وقتي كه ميز و دفتر و خودكار دم گرفت
وقتش رسيده بود به دستش قلم گرفت
مثل هميشه رخصتي از محتشم گرفت
باز اين چه شورش است كه در جان واژه هاست
شاعر شكست خورده طوفان واژه هاست
بي اختيار شد قلمش را رها گذاشت
دستي ز غيب قافيه را كربلا گذاشت
يك بيت بعد ، واژه لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس كرد پابه پاش جهان گريه مي كند
دارد غروب فرشچيان گريه مي كند
با اين زبان چگونه بگويم چه ها كشيد
بر روي خاك و خون بدني را رها كشيد
او را چنان فناي خدا بي ريا كشيد
حتي براش جاي كفن بوريا كشيد
در خون كشيد قافيه ها را ، حروف را
از بس كه گريه كرد تمام " لهوف " را
اما در اوج روضه كم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت كار و سپس آسمان گداخت
اين بند را جداي همه روي نيزه ساخت
خورشيد سر بريده غروبي نمي شناخت
بر اوج نيزه گرم طلوعي دوباره بود
او كهكشان روشن هفده ستاره بود
خون جاي واژه بر لبش آورد و بعد از آن
پيشانيش پر از عرق سرد و بعد از آن
خود را ميان معركه حس كرد و بعد از آن
شاعر بريد و تاب نياورد و بعد از آن
در خلصه اي عميق خودش بود و هيچ كس
شاعر كنار دفترش افتاد از نفس 
حمید برقعی

+ نوشته شده توسط قاصدك در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت 9:36 |

حسن عباسی در نشست عاشورا پژوهی:
برخی از اندیشمندان ما تنها مقلد و مترجم نسخه های پوسیده اداره جامعه هستند که موجب تباهی در غرب شد، اندیشه هایی که سبب کشته شدن میلیون ها آدم توسط هیتلر شد. خطری که امروز حقیقت باوری را در محیط های علمی و فرهنگی ما تهدید می کند عدم پاسخگویی به دوستان اندیشمند ساده،جاهل و بی نواست.
متن کامل این سخنرانی را 
اینجا بخوانید .

 

+ نوشته شده توسط قاصدك در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 18:0 |