تبليغاتX
سیب گلاب

و شریعتی زنده است و انگار هنوز گمشده ای دارد ...
بخوانید !

هر كسي گمشده اي دارد ،
و خدا گمشده اي داشت .
هر كسي دوتاست ،
و خدا يكي بود .
و يكي چگونه مي توانست باشد ؟
هر كسي به اندازه اي كه احساسش مي كنند ، هست ،
و خدا كسي كه احساسش كند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوي چشمي است كه آن را ببيند .
خوبي ها همواره نگران كه آن را بفهمد .
و زيبايي همواره تشنه دلي است كه به او عشق ورزد .
و قدرت نيازمند كسي است كه در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوي غروري است كه آن را بشكند .
و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پراقتدار و مغرور ،
اما كسي نداشت .
و خدا آفريدگار بود و چگونه مي توانست نيافريند .
زمين را گسترد و آسمان ها را بركشيد .
كوه ها برخاستند و رودها سرازير شدند و درياها آغوش گشودند .
و طوفان ها برخاست و صاعقه ها در گرفت .
و باران ها و باران ها و باران ها .
" در آغاز هيچ نبود ، كلمه بود و آن كلمه خدا بود " .
و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود .
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هايي هست براي گفتن كه اگر گوشي نبود ،‌نمي گوييم .
و حرف هايي هست براي نگفتن ،
حرف هايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند .
و سرمايه هركس به اندازه حرف هايي است كه براي نگفتن دارد !

+ نوشته شده توسط قاصدك در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 11:41 |

و من شكستم !
نه فكر كني غرورم را يا دلم را
نه !
تمام من شكست
اصلا حالا نمي دانم هستم يا نه
نمي دانم وجود دارم يا از بين رفته ام
ذره ذره خرد شدم زير پاي جهالت
و حيف كه هيچ كس نفهميد شكستنم را
انقدر آرام و معصومانه شكستم و به زمين ريختم
كه انگار از همان ابتدا شكسته بودم
آهاي آرامش دنيا
بيا و بند بزن شكسته هايم را
آهاي خداي ارض و سماء
بيا و روبرويم بنشين و به چشم هايم خيره شو
بگو ، بگو كه مي فهمي مرا
و آن زمان كه ستاره هاي چشمم باريدن گرفت
دست محبتت را به سرم كش
بگو مي فهمم تو را بنده من
آهاي دنياي دني ، من تو را باور كردم
بيا و باورم كن
روي خوشت كجاست تا نشانم دهي
آهاي ظلماني دنيا
باورم نمي شوي و نمي خواهم كه باورم كني
آسمان ابري چشمم آرام آرام مي بارد
و من هنوز نمي دانم هستم يا نه ...


دلتنگي ...


آن روز كه از شوق تو مي جوشيدم                         
يك سينه ترانه در افق مي ديدم
روز دگر و آينه هاي حيران                                    
ديدند كه ذره ذره مي پاشيدم !

+ نوشته شده توسط قاصدك در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 و ساعت 14:33 |



از وقتي كه توي يه روز گرم شهريور ماه به دنيا اومد يكي روي چشماشو با يه پارچه سبز بست .
بقيه هر وقت مي ديدنش تعجب مي كردن ، پدر و مادرش هم گاهي اوقات از اين وضعيتش ناراحت بودن و شاكي ! خودشم بعضي وقتا براش سخت بود چون غير از اون پارچه سبز چيز ديگه اي از دنيارو نمي ديد ؛
اما با همه ناراحتيا حس خوبي داشت ، حس آدمي كه هميشه تو پروازه و هيچ وقت پاش رو زمين نيست ولي هرگز دليل اين حسشو نفهميد .
چندين و چند سال بعد كه به نظر خودش بزرگ تر شده بود رفت دنبال دانش و شد جوينده دانش ، تو همين جويندگي بود كه يقين پيدا كرد بايد پارچه رو كنار بزنه ، اما نمي دونم چي مانعش مي شد .
خلاصه اين كه به جاي جوينده ماهر علم به يك جنگنده ماهر تبديل شد . روزا براي عقايدش مي جنگيد و شبا بر ضد عقايدش و وقتي كه خيلي كلافه مي شد انگار همون دست مهربوني كه پارچه رو روي چشماش بسته بود آرومش مي كرد .
اما دنيا بالاخره كار خودشو كرد ، نمي دونم گوشه پارچه رو كنار زد يا نه ، دو سه ثانيه شد يا نشد ولي باخت همه اون سال هاي قبل و باخت ، فقط براي همون دو سه ثانيه اي كه دنيا رو ديد ...
حالا دوباره خودشه و پارچه سبز روي چشماش و همون وسوسه هاي هميشگي دنيا و از اون روز تا حالا به اين فكر مي كنه كه يعني مي شه نذر كنم و به چشمام دخيل ببندم تا هيچ وقت ديگه دنيارو نبينم !

+ نوشته شده توسط قاصدك در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت 8:22 |

نهج البلاغه


سلام آقاي شعار
سلام آقاي هوار
سلام آقاي سه طبقه
آقاي شش طبقه
آقاي نه طبقه
آقاي محلل
سهام كارخانه ات چند صد ميليارد ؟
ايشان فرزند فلاني اند !
قبول كن
به عدالت نمي رسيم
بگذار خودم را چيز خور كنم
آيا نمي بيني كه شهر حافظه اش را از دست داده است ؟
آي آقاي شاعر زبانت را گاز گرفته اي ؟
امسال همه چيز را
يا آبي ديديم يا قرمز
امسال هم انصاف هاي ما حسابي چرت زد
امسال وجدان هاي ما آنفولانزا گرفت
امسال در خيابان ولي عصر ( عج )
هيچ كس مثل خود آقا غريب نبود !
امسال به ساعت هاي كاسيو اطمينان كرديم
و نماز صبحمان قضا شد !
باري ، ما هرچه مي كشيم
از دست مرغ و بنز و ويلاست
اصلا گور پدر مال دنيا
رياضت كش به ويلايي بسازد
ما هرچه مي كشيم از اين هاست
اصلا با اين طرح چطوريد ؟
جان دادن از ما
طرح اقتصادي از شما
بيا به آفتابي نهج البلاغه برگرديم
چرا نهج البلاغه را جدي نمي گيريم ؟
مولا ويلا نداشت
معاويه كاخ سبز داشت
پيامبر به شكمش سنگ مي بست
امام سيب زميني مي خورد
البته به شما توهين نشود !


از نخلستان تا خيابان – علي رضا قزوه

+ نوشته شده توسط قاصدك در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 و ساعت 11:47 |



تصديق مي كنيد كه از نظر اين دست شويي تكنولوژيك تفاوتي ندارد كه استفاده كننده از اين دستگاه مسلمان باشد يا مسيحي يا بي دين . ( و حالا مثل اين متفكران آر . دي ژورناليستي فرياد نكشيد كه فرقي هم نمي كند ! دست شويي ، شرقي و غربي ندارد ! )


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط قاصدك در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 21:15 |

قلب پرتپش من !
اين قدر بي تابي مكن ؛ اين رسم دنياست درد و غم بي درماني ، روزگار همچنان مي گذرد و ما با قلب پاره پاره اما صادق در انتظار جرعه اي صداقتيم .
دل من ! بيا و اين روزها باور كن كه صداقت هيچ به درد من و تو نمي خورد . روزگار اعتماد به دو چشمت هم نيست ! اما من به چشم هايم اعتماد كردم و خواستم تا زيبايي ها را ببينم ،‌ زيبايي ها را ديدم اما هيچ كس به صداقت دلم و پاكي قلبم اعتماد نكرد .
دل شرحه شرحه من ! اگر مي تواني قدري صبور باش . دنيا دني است اما تو والايي ، آخر حيف تو نيست كه حسرت نداشتن را بخوري حتي اگر آن زيباترين و عزيزترين نداشته ها باشد و حتي اگر او نخواهد و تو غرق تمنا باشي !
صبور باش ، صبور ! شايد اشك هايم آرامم كند شايد ...

+ نوشته شده توسط قاصدك در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت 15:51 |

اكنون بنگر حيرت ميان عقل و عشق را !
اكنون بنگر حيرت ميان عقل را و جرات عشق را ! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند ...
راحلان طريق عشق مي دانند كه ماندن نيز در رفتن است ، جاودانه ماندن در جوار رفيق اعلي و اين اوست كه ما كشكشانه به خويش مي خواند .
عقل مي گويد بمان و عشق مي گويد برو ؛ و اين هردو را خداوند آفريده است تا وجود انسان در حيرت ميان عقل و عشق معنا شود ، اگر چه عقل نيز اگر پيوند خويش را با چشمه خورشيد نبُرد ، عشق را در راهي كه مي رود تصديق خواهد كرد ؛ آنجا ديگر ميان عقل و عشق فاصله اي نيست .
عجبا ! امام مامن كره ارض است و اگر نباشد خاك ، اهل خويش را يكسره فرو مي بلعد و اينان براي او امان نامه مي فرستند ... و مگر جز در پناه حق مامني هست ؟ عقل را ببين كه چگونه در دام جهل افتاده است و عشق را ببين كه چگونه پاسخ مي گويد :
آن كه مردم را به طاعت خداوند و رسول او دعوت مي كند هرگز تفرقه انگيز نيست و مخالفت خدا و رسول را نكرده است . بهترين امان ، امان خداست و آن كس كه در دنيا از خدا نترسد ، آن گاه كه قيامت بر پا شود در امان نخواهد بود و من از خدا مي خواهم كه در دنيا از او بترسم تا آخرت را در امان او باشم ...
اين قافله ، قافله عشق است و اين راه كه به سرزمين طف در كرانه فرات مي رسد راه تاريخ است و هر بامداد اين بانگ از آسمان مي رسد كه : الرحيل ، الرحيل . از رحمت خدا دور است كه اين باب شيدايي را بر مشتاقان لقاء خويش ببندد . اين دعوت فيضاني است كه علي الدوام ، زمينيان را به سوي آسمان مي كشد و ...
بدان كه سينه تو نيز آسماني لايتناهي است با قلبي كه در ‌آن چشمه خورشيد مي جوشد و گوش كن كه چه خوش ترنمي دارد در تپيدن : حسين ، حسين ، حسين ، حسين . نمي تپد ؛ حسين حسين مي كند .
شتاب كنيد كه زمين نه جاي ماندن كه گذرگاه است ... گذر از نفس به سوي رضوان حق . هيچ شنيده اي كه كسي در گذرگاه رحل اقامت بيفكند ؟ ... و مرگ نيز در اينجا همان همه با تو نزديك است كه در كربلا و كدام انيسي از مرگ شايسته تر كه اگر دهر بخواهد باكسي وفا كند و او را از مرگ معاف دارد ، حسين كه از من و تو شايسته تر است .
الرحيل ، الرحيل ، ياران شتاب كنيد .

+ نوشته شده توسط قاصدك در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت 20:1 |

مواظب باشيد !

افكارتان دزديده يا جا به جا نشود ،

خدا هنوز نمرده است ...
 

+ نوشته شده توسط قاصدك در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 11:18 |