تبليغاتX
سیب گلاب
 

                          

 

در اين گفتار دربارة نقد عقل دكارت در آثار فوكو و ليوتار سخن خواهم گفت. به عبارتي تعارض و تضادي كه بين مدرنيزم و پست‌مدرنيزم وجود دارد چرا كه مدرنيزم را دوراني مي‌دانيم كه جرقه اوليه آن با فكر دكارت به وجود آمد و به طوري كلي اگر نگاهي به تاريخ انديشه بشر بيندازيم مي‌بينيم كه با نگرش‌هاي خاصي كه هر جامعه‌اي به عقل داشته جهان‌بيني خاصي در آن دوره حاكم بوده است.

به عنوان مثال اگر به يونان باستان و دوره افلاطون نگاه كنيم مي‌بينيم كه افلاطون عقل را به عنوان جهان معقول مي‌بيند كه ما انسان‌ها تنها از طريق روش ديالكتيك مي‌توانيم به آن عقل دست پيدا كنيم. يا ارسطو به يك عقل فعال و منفعل قائل است. عقل منفعل عقلي است كه با حواس سروكار دارد و بايد خود را به آن عقل فعال برساند. در قرون وسطي، عقل در كنار ايمان قرار مي‌گيرد و حتي گاهي جايگاه ايمان از عقل هم فراتر مي‌رود.

اما نقطه عطفي كه عقل انسان را به عنوان يك عقل مستقل مي‌بيند با كوگيتوي دكارت شروع مي‌شود.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط قاصدك در شنبه یکم تیر 1387 و ساعت 11:14 |

و شریعتی زنده است و انگار هنوز گمشده ای دارد ...
بخوانید !

هر كسي گمشده اي دارد ،
و خدا گمشده اي داشت .
هر كسي دوتاست ،
و خدا يكي بود .
و يكي چگونه مي توانست باشد ؟
هر كسي به اندازه اي كه احساسش مي كنند ، هست ،
و خدا كسي كه احساسش كند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوي چشمي است كه آن را ببيند .
خوبي ها همواره نگران كه آن را بفهمد .
و زيبايي همواره تشنه دلي است كه به او عشق ورزد .
و قدرت نيازمند كسي است كه در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوي غروري است كه آن را بشكند .
و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پراقتدار و مغرور ،
اما كسي نداشت .
و خدا آفريدگار بود و چگونه مي توانست نيافريند .
زمين را گسترد و آسمان ها را بركشيد .
كوه ها برخاستند و رودها سرازير شدند و درياها آغوش گشودند .
و طوفان ها برخاست و صاعقه ها در گرفت .
و باران ها و باران ها و باران ها .
" در آغاز هيچ نبود ، كلمه بود و آن كلمه خدا بود " .
و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود .
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هايي هست براي گفتن كه اگر گوشي نبود ،‌نمي گوييم .
و حرف هايي هست براي نگفتن ،
حرف هايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند .
و سرمايه هركس به اندازه حرف هايي است كه براي نگفتن دارد !

+ نوشته شده توسط قاصدك در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 11:41 |



از وقتي كه توي يه روز گرم شهريور ماه به دنيا اومد يكي روي چشماشو با يه پارچه سبز بست .
بقيه هر وقت مي ديدنش تعجب مي كردن ، پدر و مادرش هم گاهي اوقات از اين وضعيتش ناراحت بودن و شاكي ! خودشم بعضي وقتا براش سخت بود چون غير از اون پارچه سبز چيز ديگه اي از دنيارو نمي ديد ؛
اما با همه ناراحتيا حس خوبي داشت ، حس آدمي كه هميشه تو پروازه و هيچ وقت پاش رو زمين نيست ولي هرگز دليل اين حسشو نفهميد .
چندين و چند سال بعد كه به نظر خودش بزرگ تر شده بود رفت دنبال دانش و شد جوينده دانش ، تو همين جويندگي بود كه يقين پيدا كرد بايد پارچه رو كنار بزنه ، اما نمي دونم چي مانعش مي شد .
خلاصه اين كه به جاي جوينده ماهر علم به يك جنگنده ماهر تبديل شد . روزا براي عقايدش مي جنگيد و شبا بر ضد عقايدش و وقتي كه خيلي كلافه مي شد انگار همون دست مهربوني كه پارچه رو روي چشماش بسته بود آرومش مي كرد .
اما دنيا بالاخره كار خودشو كرد ، نمي دونم گوشه پارچه رو كنار زد يا نه ، دو سه ثانيه شد يا نشد ولي باخت همه اون سال هاي قبل و باخت ، فقط براي همون دو سه ثانيه اي كه دنيا رو ديد ...
حالا دوباره خودشه و پارچه سبز روي چشماش و همون وسوسه هاي هميشگي دنيا و از اون روز تا حالا به اين فكر مي كنه كه يعني مي شه نذر كنم و به چشمام دخيل ببندم تا هيچ وقت ديگه دنيارو نبينم !

+ نوشته شده توسط قاصدك در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت 8:22 |

نهج البلاغه


سلام آقاي شعار
سلام آقاي هوار
سلام آقاي سه طبقه
آقاي شش طبقه
آقاي نه طبقه
آقاي محلل
سهام كارخانه ات چند صد ميليارد ؟
ايشان فرزند فلاني اند !
قبول كن
به عدالت نمي رسيم
بگذار خودم را چيز خور كنم
آيا نمي بيني كه شهر حافظه اش را از دست داده است ؟
آي آقاي شاعر زبانت را گاز گرفته اي ؟
امسال همه چيز را
يا آبي ديديم يا قرمز
امسال هم انصاف هاي ما حسابي چرت زد
امسال وجدان هاي ما آنفولانزا گرفت
امسال در خيابان ولي عصر ( عج )
هيچ كس مثل خود آقا غريب نبود !
امسال به ساعت هاي كاسيو اطمينان كرديم
و نماز صبحمان قضا شد !
باري ، ما هرچه مي كشيم
از دست مرغ و بنز و ويلاست
اصلا گور پدر مال دنيا
رياضت كش به ويلايي بسازد
ما هرچه مي كشيم از اين هاست
اصلا با اين طرح چطوريد ؟
جان دادن از ما
طرح اقتصادي از شما
بيا به آفتابي نهج البلاغه برگرديم
چرا نهج البلاغه را جدي نمي گيريم ؟
مولا ويلا نداشت
معاويه كاخ سبز داشت
پيامبر به شكمش سنگ مي بست
امام سيب زميني مي خورد
البته به شما توهين نشود !


از نخلستان تا خيابان – علي رضا قزوه

+ نوشته شده توسط قاصدك در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 و ساعت 11:47 |



تصديق مي كنيد كه از نظر اين دست شويي تكنولوژيك تفاوتي ندارد كه استفاده كننده از اين دستگاه مسلمان باشد يا مسيحي يا بي دين . ( و حالا مثل اين متفكران آر . دي ژورناليستي فرياد نكشيد كه فرقي هم نمي كند ! دست شويي ، شرقي و غربي ندارد ! )


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط قاصدك در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 21:15 |

قبلا یعنی زمانی که ما بچه بودیم ، 10 ، 15 سال پیش همیشه شیطان برامون چهره منفوری داشت ، یه چهره کریه المنظر و زشت ! همیشه سعی می کردیم ازش دور بشیم و به خدای خودمون نزدیک و نزدیک تر !

مادرامون توی قصه های شبانه قصه ابراهیم و برامون تعریف می کردن . همونکه خدا خواست تا اسماعیلش و سر ببره . ابراهیم قبول کرد امام شیطان هفت بار وسوسه اش کرد تا نذاره ابراهیم به فرمان ربش عمل کنه و بت شکن تاریخ هم هفت مرتبه به اون سنگ زد و وسوسه اونو در خودش سنگباران کرد !

از اون زمان تا به امروز قرن ها می گذره و کار بشر به ظاهر متمدن غرب به جایی رسیده که شیطان و پرستش می کنند و در هر کشور غربی نمادی از ابلیس به نام ابلیسک ! در اصلی ترین میدان شهر دیده می شه که هر روز هزاران هزار نفر دورش طواف می کنن . نمادی استوانه ای با سری مخروطی شکل و بسیار بلند . شاید یک نمونه اش جلوی کاخ سفید باشه ، هیچ دقت کردید ؟

اما در یکی از کشورهای اسلامی هم این نماد دیده می شه یا بهتره بگم دیده می شد . در مکه مکرمه همون جایی که ابراهیم شیطان را سنگ زد به فرمان معبودش و جالب این جاست که تنها جایی که حضور این نماد ضروری می نمود ، در مکه مکرمه ، در یک اقدام فوری و به طرفه العینی ، یک شبه این نماد ویران و به یک دیوار بلند بالا و عریض و طویل تبدیل شد و صدا هم از هیچ مسلمانی برنخاست ، آن هم فقط  به بهانه این که حجاج راحت تر باشند .

از استاد عزیزم دکتر عباسی ممنونم که این مسئله را تبیین کردند تا شاید مسلمانانی هر چند کم و اندک با چهره واقعی دنیای غرب بیشتر آشنا شوند !


+ نوشته شده توسط قاصدك در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 8:15 |