تبليغاتX
سیب گلاب

و من شكستم !
نه فكر كني غرورم را يا دلم را
نه !
تمام من شكست
اصلا حالا نمي دانم هستم يا نه
نمي دانم وجود دارم يا از بين رفته ام
ذره ذره خرد شدم زير پاي جهالت
و حيف كه هيچ كس نفهميد شكستنم را
انقدر آرام و معصومانه شكستم و به زمين ريختم
كه انگار از همان ابتدا شكسته بودم
آهاي آرامش دنيا
بيا و بند بزن شكسته هايم را
آهاي خداي ارض و سماء
بيا و روبرويم بنشين و به چشم هايم خيره شو
بگو ، بگو كه مي فهمي مرا
و آن زمان كه ستاره هاي چشمم باريدن گرفت
دست محبتت را به سرم كش
بگو مي فهمم تو را بنده من
آهاي دنياي دني ، من تو را باور كردم
بيا و باورم كن
روي خوشت كجاست تا نشانم دهي
آهاي ظلماني دنيا
باورم نمي شوي و نمي خواهم كه باورم كني
آسمان ابري چشمم آرام آرام مي بارد
و من هنوز نمي دانم هستم يا نه ...


دلتنگي ...


آن روز كه از شوق تو مي جوشيدم                         
يك سينه ترانه در افق مي ديدم
روز دگر و آينه هاي حيران                                    
ديدند كه ذره ذره مي پاشيدم !

+ نوشته شده توسط قاصدك در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 و ساعت 14:33 |

قلب پرتپش من !
اين قدر بي تابي مكن ؛ اين رسم دنياست درد و غم بي درماني ، روزگار همچنان مي گذرد و ما با قلب پاره پاره اما صادق در انتظار جرعه اي صداقتيم .
دل من ! بيا و اين روزها باور كن كه صداقت هيچ به درد من و تو نمي خورد . روزگار اعتماد به دو چشمت هم نيست ! اما من به چشم هايم اعتماد كردم و خواستم تا زيبايي ها را ببينم ،‌ زيبايي ها را ديدم اما هيچ كس به صداقت دلم و پاكي قلبم اعتماد نكرد .
دل شرحه شرحه من ! اگر مي تواني قدري صبور باش . دنيا دني است اما تو والايي ، آخر حيف تو نيست كه حسرت نداشتن را بخوري حتي اگر آن زيباترين و عزيزترين نداشته ها باشد و حتي اگر او نخواهد و تو غرق تمنا باشي !
صبور باش ، صبور ! شايد اشك هايم آرامم كند شايد ...

+ نوشته شده توسط قاصدك در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت 15:51 |