اكنون بنگر حيرت ميان عقل و عشق را !
اكنون بنگر حيرت ميان عقل را و جرات عشق را ! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند ...
راحلان طريق عشق مي دانند كه ماندن نيز در رفتن است ، جاودانه ماندن در جوار رفيق اعلي و اين اوست كه ما كشكشانه به خويش مي خواند .
عقل مي گويد بمان و عشق مي گويد برو ؛ و اين هردو را خداوند آفريده است تا وجود انسان در حيرت ميان عقل و عشق معنا شود ، اگر چه عقل نيز اگر پيوند خويش را با چشمه خورشيد نبُرد ، عشق را در راهي كه مي رود تصديق خواهد كرد ؛ آنجا ديگر ميان عقل و عشق فاصله اي نيست .
عجبا ! امام مامن كره ارض است و اگر نباشد خاك ، اهل خويش را يكسره فرو مي بلعد و اينان براي او امان نامه مي فرستند ... و مگر جز در پناه حق مامني هست ؟ عقل را ببين كه چگونه در دام جهل افتاده است و عشق را ببين كه چگونه پاسخ مي گويد :
آن كه مردم را به طاعت خداوند و رسول او دعوت مي كند هرگز تفرقه انگيز نيست و مخالفت خدا و رسول را نكرده است . بهترين امان ، امان خداست و آن كس كه در دنيا از خدا نترسد ، آن گاه كه قيامت بر پا شود در امان نخواهد بود و من از خدا مي خواهم كه در دنيا از او بترسم تا آخرت را در امان او باشم ...
اين قافله ، قافله عشق است و اين راه كه به سرزمين طف در كرانه فرات مي رسد راه تاريخ است و هر بامداد اين بانگ از آسمان مي رسد كه : الرحيل ، الرحيل . از رحمت خدا دور است كه اين باب شيدايي را بر مشتاقان لقاء خويش ببندد . اين دعوت فيضاني است كه علي الدوام ، زمينيان را به سوي آسمان مي كشد و ...
بدان كه سينه تو نيز آسماني لايتناهي است با قلبي كه در آن چشمه خورشيد مي جوشد و گوش كن كه چه خوش ترنمي دارد در تپيدن : حسين ، حسين ، حسين ، حسين . نمي تپد ؛ حسين حسين مي كند .
شتاب كنيد كه زمين نه جاي ماندن كه گذرگاه است ... گذر از نفس به سوي رضوان حق . هيچ شنيده اي كه كسي در گذرگاه رحل اقامت بيفكند ؟ ... و مرگ نيز در اينجا همان همه با تو نزديك است كه در كربلا و كدام انيسي از مرگ شايسته تر كه اگر دهر بخواهد باكسي وفا كند و او را از مرگ معاف دارد ، حسين كه از من و تو شايسته تر است .
الرحيل ، الرحيل ، ياران شتاب كنيد .

