
از وقتي كه توي يه روز گرم شهريور ماه به دنيا اومد يكي روي چشماشو با يه پارچه سبز بست .
بقيه هر وقت مي ديدنش تعجب مي كردن ، پدر و مادرش هم گاهي اوقات از اين وضعيتش ناراحت بودن و شاكي ! خودشم بعضي وقتا براش سخت بود چون غير از اون پارچه سبز چيز ديگه اي از دنيارو نمي ديد ؛
اما با همه ناراحتيا حس خوبي داشت ، حس آدمي كه هميشه تو پروازه و هيچ وقت پاش رو زمين نيست ولي هرگز دليل اين حسشو نفهميد .
چندين و چند سال بعد كه به نظر خودش بزرگ تر شده بود رفت دنبال دانش و شد جوينده دانش ، تو همين جويندگي بود كه يقين پيدا كرد بايد پارچه رو كنار بزنه ، اما نمي دونم چي مانعش مي شد .
خلاصه اين كه به جاي جوينده ماهر علم به يك جنگنده ماهر تبديل شد . روزا براي عقايدش مي جنگيد و شبا بر ضد عقايدش و وقتي كه خيلي كلافه مي شد انگار همون دست مهربوني كه پارچه رو روي چشماش بسته بود آرومش مي كرد .
اما دنيا بالاخره كار خودشو كرد ، نمي دونم گوشه پارچه رو كنار زد يا نه ، دو سه ثانيه شد يا نشد ولي باخت همه اون سال هاي قبل و باخت ، فقط براي همون دو سه ثانيه اي كه دنيا رو ديد ...
حالا دوباره خودشه و پارچه سبز روي چشماش و همون وسوسه هاي هميشگي دنيا و از اون روز تا حالا به اين فكر مي كنه كه يعني مي شه نذر كنم و به چشمام دخيل ببندم تا هيچ وقت ديگه دنيارو نبينم !

